قصه ي سال قحطي در بستک
بنام انكه خلاق جهان است كريم كار ساز مهربان است
به يادتان آورم اينــــك بياني دهم شرح از برايتان داستاني
زماني بر گذشت اي ابن ادم بگويم كه چه رخ داده به عالم
هزاروسيصد وپنجاه وشش عام گذشت از هجرت محبوب علام
بيامد قحطي بـر دنيا سراسر به حكم خالق دانــــــــاي داور
گران شد جنس صحرا بي گياه شد جهان اندر نظر يكدم سياه شد
جو گندم كيلو سي قران شد برنج و با شكر يكدم گران شد
چه خرما شد بر نرخ مسك عنبر بشد روغن بهايش همچو گوهر
فقيران بي عدد آواره گشتند ديار ول كردند و بي چاره گشتند
چه فرزند ترك مادر و پدر كرد فراوان بود پدر فرزند به در كرد
نه قحطي بود تو گفتي اين بلا بود فقير بي چيز و تاجر مبتلا بود
به هر كنج و كناره مي رسيدي گرسنه مرد و زن بسيار ديدي
كسان ناكس شدند از قحط بسيار ز بي چيزي بسي گشتنر گرفتار
بسي از شهر خود گشتند فراري زن و فرزند ول كردند به زاري
ز بي چيزي بسي اشرار گشتند براي رهزني در كار گشتند
كسان بودند هفته هفته چي نخوردند ز بي چيزي فراوان جان سپردند
بسي گوشت حرام مرده خوردند اخير از گشنگي جمله بمردند
سه سال با تمام قحطي بر سر آمد پس از ليل ظلام مهتاب در آمد
بخوردند نعمتش شكرش بكردند كه از فضل خدا ايشان نمردند
خداوند ظلم و تغييري ندارد بلا بر آدمي فعلش مي ارد
مشو غافل تو از خلاق عالم نگهدار تو باشد تا دم دم
قصه ي سال دردي در بستک 1337( ه . ق )
بنام خالق يكتا خدا را كنم من يك قصه ابتدا را
رفيقان بشنويد يك داستاني اگر فكرش كني حيران بموني
شنيدم اين از قول بزرگان كه افتاد يك مرض بر كل بلدان
بدي تاريخ الف سيصدش رفت اضافه بود ثلاثين و دگر هفت
بدي درد بدي خيلي خطرناك تنقل كرد زودي خاك خاك
ز سمت لار تا اطراف جهرم بشد شل بني آدم دگر گم
گراش و مللچه ، خنج و سده هم دو ثلث از جنس بشد كم
تمام گوده بار هر شهر و هر ده بلوك و بيدشهر و باغ و مژده
بخرد ، پيشور ، كرمسته و خور گلار و دشتي ، ده پشت و آبشور
جناح ، بستك و كوخرد و لاور و بيخ اشكنان جمله سراسر
صدوپنجاه نفر يك شب بمردند و اين در شهر بستك جان سپردند
بغار كهن مي ريختند فراوان بسي چاه پر شد از جسم انسان
بسي مادر كه اندوه پسر خورد بسي طفل رضيع كه مادرش مرد
يتيمان بي پدر مادر بماندند بسي زنها بي شوهر بماندند
عجب درد گران بي دوا بود همه بر جان خود را مبتلا بود
كسي بر حال يكديگر نبودي همه بر جان خود افسرده بودي
نبود يك خانه خالي از اين درد دهات و شهر و كوهستان گذر كرد
ز بعد وصف درد و شرح بسيار بگويم نام خود با مسكن و كار
محمد احمد عبدالله نام است به انصاري فاميلم تمام است
معلم كار من و ساكنم خور و پنجاه و دو سال است عمر مزبور
سلام بي حد و صلوات بسيار به روح شاه دين سالار اخيار